خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
حسین انصاري
آرشیو وبلاگ
دی ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
لینک دوستان
آدينه بوک
دنيای ديگران
لينکستان
نگاه تازه
جوانه های زعفران طوس
از جغرافیای خاطراتم
از حوزه تا علميه
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
پردة اشک، سپیدة چشمانم را در آغوش میکشند و نجوایی غم انگیز دارند، چه دردناک است حکایت هنگامههای غم و ماتم، هنوز تراوش اشکها در گونهام نخشکیده است که قطرهای دیگر فرو می غلطد.
خدایا این چه غروبی است..
مدتهاست که اینجا نشسته و به کویر چشم دوختهام و از پس طلاطم اشکها به دامان خونگرنگ افق مینگرم. لکههای ابری که به عمامههای خونین میمانند – چشمهایم را به خویش دوختهاند. گوئی این بار غروب نیست که میبینم، مرگ انسانی است که زخمهای بیشمار بر تن دارد با دامنی خونرنگ و مبهم و عمامهای به رنگ سرخ اما هنوز هم رمقی در بدن دارد و قلبش اگر چه شکسته و زخم خورده است اما هنوز میطپد، دست و پا میزند و برای نجات خویش و یا شاید انتقام میکوشد که زنده بماند.
آری این خورشید نیست، که غروب میکند پیکری درخشان در تقلای وجود است که من به نظارهاش نشستهام، نظارهای دردناک به خورشیدی در خون طپیده که میخواهد بماند و بر چهرههای افسرده نور بپاشد، شیون و فریادش را نمیشنوم زیرا در زمین و محیط کنار من، کفتاران خون آشام و کرکسان پلید، به شادی نشستهاند، فقط در حرکت بیهدف آن به خون غلطیده، رمقِ آخرین را میبینم، و میبینم که اگر چه دیر امّا بالاخره خاموش خواهد شد – دیگر نالههایش بر گوشها نخواهد نشست و چشمهایم او را نخواهد دید.
به رودی که غمناک و محزون از میان نخلهای خرما میگذرد مینگرم رودی که کفی برآمده از خون در بغل دارد و کرکسها با منقارهای سیاه و کفتاران با پوزههای سیاهشان خونابه مینوشند و من اگر چه تشنهام امّا نه، نمیتوانم بیاشامم، پس اشکهائی را که هنوز نخشکیده و به لبان تفتیدهام رسیدهاند مز مزه میکنم….
… هنوز خورشید جان نداده است، کرکسان بال گشوده و گردن کشیدهاند و کفتاران زوزه کشان از شبی؟ چه میدانم؟ و یا سحرگاهی خونین خبر میدهند.
هنوز خورشید نمرده و من به آینده میاندیشم. آیا امشب پیکر مرا تکه تکه خواهند کرد؟
آیا امشب اشکهای من بر پردة چشمانم خشک خواهد شد؟ و یا باز هم زنده خواهم ماند؟ خدایا این چه آیندهای است ؟ آیندهای که از شب سیاهی که در پیش روی دارم سیاهتر و ترسناکتر است ، آیندهای که هنوز رخ نداده وجودم را میآزارد و دستانم را به لرزه وامیدارد. چه خواهد شد؟ آیا تسلیم شوم؟ و خویش را در چنگال کفتار بیافکنم؟ و یا به ایستم و چون خورشید مبارزه کنم؟…
… خورشید دست و پا میزند که فریاد حسین (ع) را میشنوم. بر می خیزم و به چهرهاش چشم می دوزم، سفید و برافروخته با تلألؤ اشکی بر چشم، آراسته و آرام با شمشیری در نیام و زبانی که سخن میگوید:
- حسین به چه میاندیشی؟ به پایان و مرگ؟ به رنج و محنتهایش؟
زبانم را یارای گفتن نیست و او دوباره لب به سخن میگشاید:
- الحمدلله، هر آنچه خدا بخواهد انجام پذیرد و هیچ قدرتی نیست مگر با تکیه بر خداوند، فرزندم مرگ بر پیکر انسان به گردنبندی آویخته بر سینة دختری جوان میماند.
لبخندی شکوهمند بر لبانش نقش بسته بود و سخن میگفت:
- خدا میداند که چه اشتیاقی به دیدار گذشتگانم دارم . چه شوری برای دیدار پیامبر در خود احساس میکنم. عشقی به علی و فاطمه در قلب دارم که یعقوب وار مرا به سوی یوسفم میکشاند.
لحظهای درنگ کرد و نگاهی به کویر دوخت و سپس گفت:
- من آینده را روشنتر از درخشش خورشید در ظهری دم آلود میبینم، آیندهای روشنتر از خورشید. آری میبینم که چگونه گرگهای خون آشام بیابان، تار و پودم پیکرم را در این سرزمین از هم میدرند تا رودههای خالی و انبانهای گرسنهشان را از پارههای تن من پر کنند و عطششان را با خون من فرو نشانند . از سرنوشت آینده گریزگاهی نیست .
… خورشید هنوز هم تلاش میکند و آخرین قطرههای خون را به دامان آسمان میپاشد، زمان به کندی میگذرد و آینده دور مینماید و من خسته از این انتظار، در انتظار آیندهام. با بیحوصلگی انتظار غروب خورشید تاسوعا را میکشم، امّا نه به خاطر آنکه آینده برایم دردناک و غمبار است بلکه بدان خاطر که در سینهام آتش اشتیاقی به آینده، آیندة درخشان به خون غلطتیدن و جاوید ماندن، مردن و آزاد بودن، رفتن و تن به بردگی نسپردن زبانه میکشد...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - حسین انصاري
